<2>

دیشب بدترین شب زندگیم بود

ازاین جورشبا تو زندگیم زیاد داشتم

ولی دیشب با همه ی شبا فرق داشت!

وقتی اومد تا خرخره مشروب خورده بود

چشماش انقدر قرمز بود که یه آن ازش ترسیدم

با ترسی که داشتم واسش شام آوردم

یه جوری نگام میکرد که می خواستم سکته بزنم

چشم ازم بر نمیداشت

می گفت باید بیای روبروم بشینی و تو چشمام نگاه کنی

با ترس و لرز جلوش نشسته م ولی جرات نمی کردم تو چشماش نگاه کنم

همش نگاهمو ازش می دزدیدم

شروع کرد به فحش دادن و بدوبیراه گفتن

ظرف غذاشوپرتاب کرد وسط آشپزخونه و همه شو شکست

منم از ترسم نشسته بود و فقط نگاهش می کردم و بیصدا اشک می ریختم

اومد طرفم شروع کرد به زدن

فقط میزد و میزد!!!

آخه نامرد مگه چه کارت کردم که میزنی

فقط میزد بدون هیچ مکثی!

یه مشت زد توی سرم که خون دماغ شدم

ولی بازم ادامه داد....

از اون شبا بود که دوست داشت تا صبح بزنه بکشتم راحتم کنه!

بهش گفتم توروخدا بسه

من هیچی

بچه تو می کشی

آخه اون چه گناهی داره

از روی مبل کشیدم پایین

یه چیزی توی دلم پاره شد

(خدایا بچه م خدایا دخترم)

(خدایا چرا تکون نمی خوره)

من بد!

من بد ذات!

آخه این جنین 6 ماه چه گناهی داره!!!!

اون چی کار کرده که باید انقد عذاب بکشه!!!

با خودم گفتم اگه بمیره راحت میشه

ولی اگه اون بمیره من چی کار کنم!!!!

وقی دید خوردم زمین گفت اینم از بچه ت

جفتتونو می کشم!

اینو گفت ولی

دستاش می لرزید و

ترسو تو چشماش دیدم

ولم کرد و رفت!

فقط گریه می کردم و بهش می گفتم جون مامان تکون بخور

مامانی بی تو میمیره!

ولی تکون نمی خورد!

انقدر دستامو پیچونده بود که احساسشون نمی کردم

انقدر زده بود توی سرم که نمی دونستم باید چی کار کنم

انقدر از شدت گریه و ترس می لرزیدم که هیچی نمی فهمیدم

فقط تا صبح گریه کردم

واسه بدبختی خودمو یکی بدبخت تر از خودم !

 

پ.ن:

می ترسم برم دکتر!

می ترسم برم بگه مُرده!

می ترسم که تنها شده باشم!

خدایا چرا به دادم نمی رسی؟!!!

خدایا مگه مارو نمی بینی؟!!!

خدایا پس عدالتت چی شد؟!!!!

خدایا پس کی به دادمون می رسی؟!!!

کی نوبت ما میشه؟!!!!

/ 1 نظر / 11 بازدید
مهدی

با خوندن مطلب اشک تو چشمام جمع شد....خدا ازش نگذره...خواهرم تحمل کن اینم امتحانیه برای شما..هرچند میدونم خیلی سخته...به حضرت فاطمه زهرا پناه ببر....خدا ازش نگذره...خدا جواب هر کتکی بهتون زده تو این دنیا بده...[گریه]