یکی بدبخت تر از خودم

 
<7>
نویسنده : ب.ن - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳٩٢
 

2هفته س بیکاره!

فکر میکنه من دستگاه پول چاپ کنم یا در آمدی دارم

همش میگه پول می خوام

پول بده

برو از مامانت پول بگیر واسم

فقط واسه اینکه بتونه بره باهاش م.ش.ر.و.ب بخره بخوره

دوباره لگد زد توی کمرم!

دیگه انقد زده که دردا احساس نمی کنم!

تو چی مامانی توام وقتی بابایی مامانا میزنه دردت میگیره؟؟!!

میدونم خیلی سخته که هیچ کس آدما دوست نداشته باشه

ولی غصه نخور

مامانی خودش تنهایی قد همه ی دنیا دوست داره

قول میدم انقد دوست داشته باشم

که دیگه دوست نداشته باشی کسه دیگه ای دوست داشته باشه!

قول میدم تموم زندگیم بشی

قول میدم بدون تو نفسم نکشم

قول میدم اگه خدایی نکرده یه روز زیر مشت و لگدایی بابات از دست دادم

منم زنده نمونم

منم میام پیشت

نمیزارم هیچ وفت تنها باشی

نمیزارم هیچ کس اذیتت کنه

آخه من فقط تورو دارم

انگار خدا من و تورو یادش رفته

انگار سرش شلوغه که گریه های منو و درد کشیدن تورو نمی بینه!

اشکال نداره

من که تورو دارم

توام منو داری

حداقل تنها نیستیم

ای کاش زودتر بیای

می ترسم صورت ماهتو نبینم

ای خدا کجایی

چرا به دادمون نمی رسی

چرا کمکمون نمی کنی

ای خداااااااااا


 
 
<6>
نویسنده : ب.ن - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٢
 

به هر قیمتی که شده نمی زارم چیزی کم داشته باشی

حتی اگه شده خ.و.د  ف.ر.و.ش.ی می کنم!


 
 
<5>
نویسنده : ب.ن - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩٢
 

امروز مادرعزیزش اومده بود خونمون!!!!!

به جای این که خوشحال باشه که داری میای فقط بهم تیکه می نداخت!

همین یکی بسه ته!

دیگه نزاری بچه دار شی...

اینا که به دنیا آوردی دیگه بسه ته!

نمی خواد واسش چیزی بخری

تو که جا نداری!

یکی نیست بهش بگه بابا آدم

بزار به دنیا بیاد بعد انقد باهاش بد باش

آخه مگه چی کارتون کرده؟

گناهش فقط اینه که من مامانشم؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

حالا ببین چقد بدبخت شدم من! که این به من دستور میده

چرا فکر نمی کنه منم مثل بقیه م

واسه بچه م آرزو دارم

چرا نمیگه بار اولش داره مادر میشه

سنش کمه داره بچه دار میشه

بهش دلداری بدم

کمکش کنم!!!!

این به چی فکر می کنه؟!!!

منی که توی خونه ی بابام واسه خودم پادشاهی می کردم

ببین حالا به چه روزی افتادم!

منی که تو خونه همه چی داشتم چطوری می تونم ببینم که حالا دختر خودم هیچی نداشته باشه؟!!!!!!

خدایا کجایی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

اون از بابات اینم از مادر بزرگ عزیزت!!!!!

خدایا این بچه دلشو به چی این دنیا خوش کنه؟!

من به کی تکیه کنم؟!

دیگه خسته شدم از بس به خانوادم دروغ گفتم

دیگه داره حالم از خودم بهم می خوره از بس خودمو جلوی بقیه خوشبخت نشون دادم...

دیگه خسته شدم از بس از زندگی که توی آرزوهامه واسشون تعریف کردم

از این همه گریه خسته شدم

از این همه بدبختی و بداقبالی خسته شدم

خستم،

از همه چی خستم...

عشقم

گلم

نفسم

امیدم

زندگی

دختر خوشگلم زودی بیا

مامانی خیلی تنهاست!


 
 
<4>
نویسنده : ب.ن - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩٢
 

امشبم کتک خوردم از این نامرد/1

الان که دارم واست اینارو می نویسم از این که نمی تونم واست کاری کنم و نزارم مثل من بشی فقط بی صدا گریه می کنم!...

به روزای سختی که داری فکر می کنم!

ای کاش همه چی یه جور دیگه بود...

ای کاش....


 
 
<3>
نویسنده : ب.ن - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٢
 

سکوت!!!!

شاید از روی قهر؟!

شایدم ترس؟!

نمی دونم...

فقط می دونم ساکته

تا حالا این جوری ندیده بودمش!!!

اگه قهره

خدا کنه یه مدت طولانی قهر باشه

اگه ترسه

خدا کنه دیگه هیچ وقت ترسش نریزه

فقط خدا کنه این سکوت طولانی باشه

تا یه کم آروم شم

تا یه کم فکر کنم و یه تصمیم درست بگیرم

واسه خودم و دختـــرم!!!!!


 
 
<2>
نویسنده : ب.ن - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳٩٢
 

دیشب بدترین شب زندگیم بود

ازاین جورشبا تو زندگیم زیاد داشتم

ولی دیشب با همه ی شبا فرق داشت!

وقتی اومد تا خرخره مشروب خورده بود

چشماش انقدر قرمز بود که یه آن ازش ترسیدم

با ترسی که داشتم واسش شام آوردم

یه جوری نگام میکرد که می خواستم سکته بزنم

چشم ازم بر نمیداشت

می گفت باید بیای روبروم بشینی و تو چشمام نگاه کنی

با ترس و لرز جلوش نشسته م ولی جرات نمی کردم تو چشماش نگاه کنم

همش نگاهمو ازش می دزدیدم

شروع کرد به فحش دادن و بدوبیراه گفتن

ظرف غذاشوپرتاب کرد وسط آشپزخونه و همه شو شکست

منم از ترسم نشسته بود و فقط نگاهش می کردم و بیصدا اشک می ریختم

اومد طرفم شروع کرد به زدن

فقط میزد و میزد!!!

آخه نامرد مگه چه کارت کردم که میزنی

فقط میزد بدون هیچ مکثی!

یه مشت زد توی سرم که خون دماغ شدم

ولی بازم ادامه داد....

از اون شبا بود که دوست داشت تا صبح بزنه بکشتم راحتم کنه!

بهش گفتم توروخدا بسه

من هیچی

بچه تو می کشی

آخه اون چه گناهی داره

از روی مبل کشیدم پایین

یه چیزی توی دلم پاره شد

(خدایا بچه م خدایا دخترم)

(خدایا چرا تکون نمی خوره)

من بد!

من بد ذات!

آخه این جنین 6 ماه چه گناهی داره!!!!

اون چی کار کرده که باید انقد عذاب بکشه!!!

با خودم گفتم اگه بمیره راحت میشه

ولی اگه اون بمیره من چی کار کنم!!!!

وقی دید خوردم زمین گفت اینم از بچه ت

جفتتونو می کشم!

اینو گفت ولی

دستاش می لرزید و

ترسو تو چشماش دیدم

ولم کرد و رفت!

فقط گریه می کردم و بهش می گفتم جون مامان تکون بخور

مامانی بی تو میمیره!

ولی تکون نمی خورد!

انقدر دستامو پیچونده بود که احساسشون نمی کردم

انقدر زده بود توی سرم که نمی دونستم باید چی کار کنم

انقدر از شدت گریه و ترس می لرزیدم که هیچی نمی فهمیدم

فقط تا صبح گریه کردم

واسه بدبختی خودمو یکی بدبخت تر از خودم !

 

پ.ن:

می ترسم برم دکتر!

می ترسم برم بگه مُرده!

می ترسم که تنها شده باشم!

خدایا چرا به دادم نمی رسی؟!!!

خدایا مگه مارو نمی بینی؟!!!

خدایا پس عدالتت چی شد؟!!!!

خدایا پس کی به دادمون می رسی؟!!!

کی نوبت ما میشه؟!!!!


 
 
<1>
نویسنده : ب.ن - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳٩٢
 

یکی بدبخت تر از خودم "بچه مه"!

یکی که با این که هنوز پاشو تو این دنیای لعنتی نزاشته از باباش کتک می خوره!

یکی که با این کوچیکیش هر شب به درد و دلای مامانش گوش میده!

وسط حرفش نمی پره

شایدم با مامانش گریه کنه!

خدایا این بچه داره تقاص چیو پس میده!!!!!!!!!!!